و آن خداوند یکتاست که بیشتر از همیشه به او نزدیک شده اما آنگاه مطمین باش احساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه میگیرد کوچهایی که میان من و تو بود از فردا نگفت از رویای زیبای دنیا نگفت نمیدانم چرا؟
آن زمان که خورشید قلب من برای همیشه غروب کرد
آن زمان که خونی که در رگهایم جاری بود برای همیشه خشکید
آن زمان که لبهایم برای همیشه بسته شد
آن زمان که افکارم من را تنها در میان آسمان رها کردند
آن زمان که تنها جسمم از میان رفت روحم به پرواز در آمد
آن زمان من مرده ام
وشب هنگام برای یک بار و آخرین بار من را در خوابت ببین
ببین که چگونه تمام استخوانهایم و تمام افکارم در گمنامی وتنهایی پوسیدند
و من از میان رفتند